بلم ، آرام چون قویی سبکبالبه نرمی بر سر كارون همی رفتبه نخلستان ساحل قرص خورشیدز دامان افق بيرون همی رفت.شفق بازی كنان در جنبش آبشكوه ديگر و راز دگر داشتبه دشتی پر شقایق باد سرمستتو پنداری كه پاورچین گذر داشت.جوان پارو زنان بر سينه ی موجبلم میراند و جانش در بلم بودصدا سر داده غمگين در ره بادگرفتار دل و بیمار غم بود:."دو زلفونت بود تار ربابمچه میخواهی ازين حال خرابمتو كه با مو سر ياری نداریچرا هر نيمه شو آیی به خوابم".درون قايق از باد شبانگاه...دو زلفی نرم نرمک تاب میخوردزنی خم گشته از قايق بر امواجسرانگشتش به چين آب میخورد.صدا چون بوی گل در جنبش آببه آرامی به هر سو پخش میگشتجوان میخواند سرشار از غمی گرمپی دستی نوازش بخش میگشت :."تو كه نوشم نئی نیشم چراییتو كه يارم نئی پيشم چراییتو كه مرهم نئی زخم دلم رانمک پاش دل ريشم چرایی".خموشی بود و زن در پرتو شامرخی چون رنگ شب نيلوفری داشتز آزار جوان دل شاد و خرسندسری با او، دلی با ديگری داشت.ز ديگر سوی کارون زورقی خردسبک بر موج لغزان پيش میراندچراغی كورسو میزد به نيزارصدایی سوزنام از دور میخواند.نسيمی اين پيام آورد و بگذشت:"چه خوش بی مهربونی هر دو سر بیجوان ناليد زير لب به افسوس:که یک سر مهربونی ، درد سر بی"
برچسب:
نویسنده: یگانه صفری
تاريخ: شنبه
14 مرداد
1402 ساعت: 14:57